تبليغاتX
منت خدایی را عز و جل

قالب پرشین بلاگ


منت خدایی را عز و جل
بزرگ ولی بی ریا

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گریزان میرفت

نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست

با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت

می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت

من همی‌دیدم و از کالبدم جان میرفت

چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ من

سخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان میرفت

گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من

کان شکر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان میرفت

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت

پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان

چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 15:29 ] [ امین ]
من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست .گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند وتنها بنشیند.ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه نباید بشود شد...حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا.نه. شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم (بوف کور)


افکارپوچ!-باشد،ولی ازهرحقیقتی بیشترمراشکنجه می کند-آیااین مردمی که شبیه من هستندکه ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند،برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟آیا آنچه که حس می کنم،می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،باید خودم را بهش معرفی کنم.
(بوف کور)


همین قدر میدانم که از خودم بدم می آید.می خورم ؛از خودم بدم می آید؛راه می روم؛از خودم بدم می آید؛فکر می کنم؛ از خودم بدم می آید.چه سمج؛چه ترسناک.نه؛این قوه مافوق بشر بود.یک کوفت بود...دیگر هیچ چیز به من کارگر نیست.سیانور خوردم؛در من اثر نکرد؛تریاک خوردم باز هم زنده ام.اگر اژدها هم مرا بزند اژدها می میرد...(زنده بگور)


او فهمید همه ی کیف هایی که برای مردم معمولی جایز بود برای کسی که دنیاهائی مافوق تصورات و لذایذ سایرین ایجاد می کرد غیر ممکن بود.و او کوشش می کرد در پسمانده و وازده ی کیف دیگران لذت موهومی برای خودش جستجو بکند.
(تجلی)


من همیشه زندگانی رابه مسخره گرفتم ؛دنیا؛مردم همه اش به چشم یک بازیچه؛یک ننگ ؛یک چیز پوچ وبی معنی است.می خواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم؛ولی چون در نزد همه مردم ؛خودکشی یک کار عجیب و غریبی است می خواستم خودم را ناخوش سخت بکنم؛مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد ؛تریاک بخورم تا بگویند ناخوش شد و مرد.(زنده بگور)

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 18:34 ] [ امین ]


سلام امروز بعد از یکسال و  13 روز اومد ک آپ کنم اصلا قرار نبود اپ کنم اتفاقی شد دیگه...


کی میتونه عشق رو توی یک کلمه معنی کنه...البته اون کلمه ای که مد نظر من باشه...


وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است


اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری


دکتر علی شریعتی

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 12:48 ] [ امین ]


از زندگی خسته شده بود…. شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود… چقدر خسته بود… از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست… 

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود…به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود… اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود…. هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! از زندگی خسته شده بود…. شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود… چقدر خسته بود… از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست… 
چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود…به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود… اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود…. هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!
نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود … درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برار ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.
سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. …. یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه… دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود….تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو… بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه…نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش… نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید….گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.
ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد … لحظه ی اخر فرا رسید … وقت گفتن خداحافظی … نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود… نمی خواست………. اما……………
نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت… گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد.
گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود… برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ…
نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ.
صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم.
می ای دنبالم؟
این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. می ای دنبالم؟
به خودش امد: اره . همین الان اومدم.
گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.
 
[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 12:1 ] [ امین ]

انصافا می خوام جدی باهاتون صحبت کنم....

بسه دیگه تنهایی بابا به خدا دل شکوندن کار خوبی نیست...اصلا باید این قانون رو باید عوض کرد،من آخر هفته دارم میرم خوش بگذرونم هرکی پایه بود بیاد خرجش با من...

بابا بیا عاشق بشو بیا دوس داشته باش اشکال نداره ولی توروخدا مراقب باش دلتو نشکونن ، به خدا من ناراحت میشم، اونوقت من چیکار کنم...اصلا بیا دلتو بسپار به خدا عاشقق اون بشو و اونو دوس داشته باش خودش یه عشق زمینی خوب بهت هدیه میکنه...

دوستای خوبم منم تنهام منم میخوام ... ولی خب چی میشه کرد بابا بیا و خودتو خلاص کن از بی رنگی از بی کسی دوس داشته باش عاشق باش ولی خودتو ننداز تو چاهی که عاقبتش تنهایی باشه... آخه چرا؟

نمیگم عاشق نشو ! به خدا عاشقی عالمی  داره خوش به حال هر کی عاشقه...

ولی خوش به حال کسی که عشقش آسمونیه و عشق به خدا داره ...

بازم میگم حواستون به خودتون باشه بیایین عشق و دوست داشتن رو تجربه کنیم

عشق قشنگ و دوس داشتنیه فقط جان امین مراقب خودت و دلت باش
[ شنبه ششم شهریور 1389 ] [ 13:51 ] [ امین ]

* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

* آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

[ چهارشنبه سوم شهریور 1389 ] [ 18:19 ] [ امین ]

 

"دلِ تنگ "

سر خود را مزن اينگونه به سنگ،
                دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!


منشين در پس اين بهت گران
            مَدَران جامه‌ي جان را، مَدَران!!
 

مكن اي خسته در اين بغض درنگ..
                        دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان،

            قدر دل و سنگ يكي‌ست
                    قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي‌ست..
    ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛
            سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...
                            آنكه مي‌گفت منم بهر تو غمخوارترين..
                                                            چه دلازارترين شد
                                                                    چه دلازارترين...
ناله از درد مكن،
        آتشي را كه در آن زيسته‌اي
                                    سرد مكن


با غمش باز بمان
        سرخ‌رو باش از اين عشق و سرافراز بمان


راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
                                        دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

[ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ] [ 8:54 ] [ امین ]



اگه این صندلی بخواد یک جمله بهت بگه اون چیه جمله ای هست....!!!!! یا شاید تو بخوای بهش چیزی بگی؟

[ پنجشنبه سوم تیر 1389 ] [ 11:22 ] [ امین ]

گر آدمي شاد باشد
حتما كساني را شاد نموده است
و اگر غمگين باشد،
 كسي را غمگين كرده است
( مولوي)


اي کاش همدم تنهاييم قلب باراني تو باشد
 تا اينگونه در گرداب غم و اسارت بي تو بودن اسير نباشم
اي همدم تنهايي روياهايم بيا و مرا رها کن بيا
 و مرا به قصر پاکان ببر


از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کسو مثل اون دوست نداشته باشي
 و از کسي که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه




مي گويند : که تنها يک دقيقه طول مي کشد تا دوستي را پيدا کنيد ،
 يک ساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد ،
 اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد



تقديم به تو
 که واسه من بهتريني
براي تو مي گويم: اي تنها ترين اسطوره ي من
 تو تكانهاي گرم قلب مني محبوب من با من باش.


ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
 و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
 و بي صدا مي رن

[ چهارشنبه دوم تیر 1389 ] [ 11:35 ] [ امین ]
 

بخون شاید جواب سوالت اینجا باشه(حرف دلمه پس خوب و بدش با شما)

شاید مشکل همه ما جوونا اینه که یک نفرو دوست داریم یا یه نفر ترکمون کرده یا شکست عشقی خوردیم یا طرف فوت شده یا طرف ازداج کرده  و...که همه ی این دلیل ها میشه گفت که ما تنها می شیم ولی به خدا ما تنها نیستیم خوب اطرافت رو نگاه کنید خیلی ها هستن که حاضرند واسه ی تو جونشون رو بدن جونشون رو نه حداقل حرفا تو گوش کنن با من راحت نیستی برو پیش خدا درد و دل کن..و از نظر منطقی آره اون تمام زندگیت بود قبول دارم ولی حالا که اون رفته چه باید کرد درسته ما شکست خوردیم  همه دنیا رو سرمون خراب شده یعنی  دیگه تمام...من مخالفم به خدا قصد نصیحت ندارم  بشین یک ساعت بدون اینکه اصلا کسی تو زندگیت بوده خوب فکر کن با خودت خلوت کن راه کار انتخاب کن! هدف تعیین کن! آینده شاید اتفاقاتی منتظر ما باشه که ما قطعا ازش بیخبریم شاید آینده ما اون چیزی باشه که ما انتظارش رو میکشم پس بیاییم با هم بودن را تجربه کنیم

پس به یاد از دست رفته هامون از دست داده هامون زندگی کنیم و با قلبی آکنده از عشق و نفرت زندگی کنیم من و تو با هم.... دستتو بده بلند شو من با هات هستم

[ دوشنبه دهم خرداد 1389 ] [ 14:20 ] [ امین ]

ازدواج مثل مغز بادام است


نسيم عصرگاهي بهار 1375، عطر خوشه هاي اقاقيا را از سر ديوار برمي داشت و فضاي كوچه را پر مي كرد. (ستاره) مثل همه سه شنبه ها، حدود ساعت چهار بعداظهر، به خانه مي رسيد، كوله پشتي تقريبا خالي اش را روي دوش انداخته، تمام جزوه هايش را لاي كلاسور گذاشته و در دست گرفته بود. خسته و با قدم هاي كند، راه مي رفت ولي همين كه پايش را داخل كوچه شان گذاشت، بي اختيار ايستاد. حتي ديگر، رمق همان راه رفتن آهسته را هم نداشت. كوچه، بن بست بود و خانه آنها درست در انتهاي آن قرار داشت. شاخه هاي پرگل درخت اقاقيا كه از آن طرف ديوار، رو به كوچه خم شده بودند، هم نشانه شاخص و بارز خانه شان بود. پس نمي توانست اشتباه ديده باشد. ستاره، آب دهانش را به سختي قورت داد، خودش را جمع و جور كرد و نجواگونه از خود پرسيد: اين پسره اين جا چه كار مي كنه؟!
(بهروز) دستش را روي زنگ در گذاشته بود. با اين كه كسي در را باز نمي كرد ولي نااميد نمي شد. دستش را كه از روي زنگ برمي داشت، چند ثانيه اي صبر مي كرد، بعد با سكه به در مي كوبيد. ستاره، نگاهش را به آسفالت كوچه انداخت و توي دلش خدا خدا مي كرد كه اشتباه حدس زده باشد. سعي كرد قيافه خونسردي به خود بگيرد، هر چند كه نمي توانست! بي اختيار قدم هايش تند شده بود. فاصله زيادي از سركوچه تا انتهاي آن نبود اما در همين فاصله كوتاه نيز، يك عالمه فكر از باريكه هاي ذهنش، رد شد: من مطمئنم خودشه خودم با همين چشم هام ديدم كه امروز، توي دانشگاه همين لباسها رو پوشيده بود ولي اين جا چه كار مي كنه؟ اين (بهروز اسدي) كه من توي دانشگاه شناختم، دخترهاي سرتر از منو، كه تازه خودشونو هم براش هلاك مي كنند، تحويل نمي گيره؛ چي شده كه اومده در خونه ما؟ اصلا از كجا مي دونسته خونه ما كجاست؟ چرا سرظهر؟ نه! لابد اشتباه مي كنم، نكنه اين بهروز اسدي نيست؟ شايد متوجه شده كه ديروز توي سرويس، بهش زل زده بودم! ولي... ستاره آنقدر غرق فكر و خيال شده بود كه نفهميد دارد چه كار مي كند. كليدش را توي قفل در چرخاند و در را باز كرد. بدون اين كه حتي بهروز را ببيند! حركاتش كاملا غيرارادي بود.بهروز كه خودش را كنار كشيده بود تا ستاره در را باز كند، با تعجب فرياد زد:
- ببخشيد خانوم؟!
و رشته افكار ستاره، پاره شد. سرش را بلند كرد. اشتباه نمي كرد. خودش بود. بهروز اسدي. زبانش به تته پته افتاد. به سختي جواب داد:
- بله؟
ولي برعكس، بهروز كاملا خونسرد بود. فقط كمي عصباني به نظر مي رسيد، هر چند مي كوشيد كه آن را پنهان كند. دستش را دراز كرد و سه چهار تا قبض آب و برق را جلوي ستاره گرفت:
- ببخشيد خانوم. اين دفعه چندميه كه قبض هاي خونه شما، مياد در خونه ما. ملاحظه بفرماييد. علي الظاهر، آدرس هامون يكيه. (كوچه 170 غربي، پلاك )14 اما مي دونيد كه 170 غربي از اين طرف خيابون تا اونور، ادامه داره...
- با دست به خيابان اصلي سر كوچه اشاره كرد و ادامه داد:
- ما دقيقا در امتداد بن بست شما، اونور خيابونيم. بهتره بريد آدرستون رو تصحيح كنيد. خب بنويسيد بن بست 170 غربي. البته مشكل شما نيست هان! تقصير شهرداريه كه توي يك كوچه به يك اسم، دو تا پلاك 14 وجود داره. ولي...بهروز، يك نفس حرف مي زد. ستاره ديگر چيزي نمي شنيد. تمام آنچه رشته بود، پنبه شده بود! توي دلش مي گفت: گفتم اين بهروز اسدي، واسه چي اومده اين جا! الحق كه بچه هاي دانشگاه، خوب شناختنش من نمي دونم اين ديگه چه جور پسريه؟!
پسره بي احساس! اسمش رو بايد گذاشت سنگ، نه آدم...بهروز، متوجه حالت غيرطبيعي ستاره شده بود. قبض ها را جلوتر گرفت و گفت:
- خانوم شما حالتون خوبه؟ علي ايحال، بهتره هر چه زودتر آدرستونو درست كنيد. حالا اين كه چند تا قبض آب و برق بود. اگر پستچي يه نامه مهمي چيزي بندازه توي خونه ما و ما نباشيم، اونوقت كار خودتون عقب مي افته... ستاره، قبض ها را گرفت. تصميم گرفت روي اين موجود بي احساس را كم كند. با اين كه كاملا مشخص بود دارد فيلم بازي مي كند، با زحمت، به چشم هاي بهروز زل زده و گفت:
- خيلي ممنون آقا. ببخشيد... راستي من شما رو قبلا جايي نديدم؟ چهر ه تان برام خيلي آشناست... اما بهروز، بدون اين كه به او نگاه كند، فوري جواب داد:
- فكر نمي كنم!
و خداحافظي كرد و رفت. ستاره وارد حياط شد در را پشت سرش بست. پشتش را به در تكيه داد و نفس عميقي كشيد:
پسره پررو! من بايد تو رو درست كنم. ولي... اما چيزي نگفت... انگار با خودش هم رودربايستي داشت! نمي توانست احساسش را رك و پوست كنده به زبان بياورد.پس از آن اتفاق، ستاره تمام مدت، انتظار آمدن شنبه را كشيده بود. شنبه، صبح اول وقت، يك واحد عمومي داشت كه در آن با بهروز اسدي، همكلاس مي شد. البته بهروز، يك ترم از او بالاتر بود. ستاره، نقشه دقيقي درسرداشت كه هزار بار مو به مو آن را در خاطر، مرور كرده بود. بالاخره، كلاس معارف اسلامي تمام شد. بهروز اسدي، هميشه رديف آخر كلاس مي نشست. ستاره مي دانست كه تا كلاس تمام بشود، بهروز خواهد رفت. براي همين وسايلش را جمع كرد و منتظر اتمام كلاس شد. تا مژده ختم كلاس از دهان استاد درآمد، كوله اش را روي دوش انداخت و به طرف در انتهايي كلاس رفت. مسيرش را جوري تنظيم كرده بود كه از مقابل صندلي بهروز اسدي بگذرد. آرام و بي اعتنا از برابرش عبور كرد ولي ناگهان چند قدم آن طرف تر از او ايستاد. سرش را برگرداند. بهروز، بدون اين كه كوچكترين توجهي به او و سايرين بكند، مشغول جمع كردن وسايلش بود. ستاره، با قدم هاي محكم تري كه جلب توجه كند، به سمت او برگشت و با لحن متعجبانه اي گفت:
- ا ! آقا؟ شما اين جا چه كار مي كنيد؟بهروز سرش را بلند كرد و طوري به ستاره نگاه كرد كه انگار دفعه اوليست كه او را مي بيند! سرش را به علامت تعجب تكان داد و قبل از اين كه چيزي بپرسد، ستاره ادامه داد:
- اون روز كه اومديد قبض ها رو تحويل بديد، با خودم گفتم من اين آقا رو يه جايي ديدم. ولي راستش رو بخواهيد، اصلا فكر نمي كردم كه شما هم دانشجوي صنايع باشيد! يعني خيلي ببخشيدهان، اصلا به قيافتون نمي خوره! خيال كردم توي بقالي اي، نونوايي، جايي توي محل ديدمتون! ستاره مي دانست حرف هايي كه مي زند، در شان او نيست اما همينكه دلش خنك مي شد، توجهي بود براش! در نظر او و تمام دخترهاي دانشكده، بهروز شاخص ترين و مغرورترين دانشجو بود. بهروز، خودش هم مي دانست اوضاع از چه قرار است. حداقل، اين را مي دانست كه تمام دانشجوها نام و فاميلش را مي دانند.ستاره، براي اين كه نقشه را تمام و كمال، به پايان ببرد، گفت: راستي، اسمتون چيه؟بهروز كه انگار دوزاري اش افتاده بود، نيشخندي زد و گفت:
- اسمم رو از همون دوستتون كه توي سرويس، بغل دستتون مي شينه و پا به پاي شما پشت سر من حرف مي زنه، بپرسيد! با اجازه... اين را گفت و رفت اما ستاره خشكش زد. نقشه اش نقش بر آب شده بود. يعني بهروز همه چيز را مي دانست؟ يعني تمام حرف هاي آنها را توي سرويس مي شنيد؟!ديگر معطل نكرد. دنبال بهروز دويد و فرياد زد:
- آقاي اسدي؟
بهروز ايستاد. شايد در طول هفت ترم دانشجويي اش، اولين باري بود كه چنين برخوردي با يك دختر، انجام مي داد. با اين كه به ندرت مي خنديد و با كسي شوخي مي كرد، حالا وسط راهرو ايستاده بود و با لبخندي شيطنت آميز، روان ستاره را خط خطي مي كرد.ستاره، نفس نفس زنان، مقابل او ايستاد. بهروز گفت:
- شما كه گفتيد اسم منو نمي دونيد!
- يادم اومد...! آقاي اسدي... به خدا همه اون چيزهايي كه توي سرويس تا به حال شنيديد، فقط براي مسخره بازي و چند دقيقه خنديدن بوده... تو رو خدا يه وقت فكر نكنيد من هم، لنگه اون دخترهام...گونه هاي بهروز، گل انداخته بود. نمي توانست لبخندش را جمع و جور كند. توي حرف ستاره پريد و گفت:
- ولي من كه تا حالا چيزي نشنيدم! همينجوري گفتم... يعني حدس مي زدم كه شما دو نفر داريد درباره من حرف مي زنيد و مي خنديد ولي حالا ديگه مطمئن شدم و به راهش ادامه داد. ستاره كم آورده بود. نزديك بود گريه اش بگيرد. مگر مي شد دختري به آن زرنگي، خودش بند را به آب بدهد؟!
هنوز بهروز، چند قدم از او دور نشده بود كه سرش را به طرف او برگرداند و گفت:
- نگران نباشيد خانوم سعادتي! باور كنيد من تا حالا چيزي نشنيدم! ديگر كاري از دست ستاره بر نمي آمد. بهروز حتي اسم او را هم مي دانست...
_
از آن روز به بعد، ستاره سعي مي كرد كمتر دور و بر بهروز، آفتابي شود. اگر هم به اجبار، ناچار به برخورد با او مي شد، فقط به يك سلام خشك و خالي بسنده مي كرد. حدود سه هفته از آن ماجرا مي گذشت. هوا گرم تر شده بود. با وجود گرماي هواي بعداظهر، ستاره پنجره اتاقش را باز كرده و روي تخت دراز كشيده بود. خسته بود ولي خوابش نمي برد. از آن روز به بعد، رفتارش كاملا عوض شده بود. كمي گوشه گير و كم حرف شده بود. حتي مادرش هم متوجه تغيير رفتار او شده بود، ولي ستاره، امتحانات ميان ترم را بهانه مي كرد. موسيقي آرامي كه فضاي اتاقش را پر كرده بود، مثل يك لالايي، كم كم پلك هاي ستاره را داشت سنگين مي كرد اما همين كه صداي زنگ در بلند شد، مثل تير از جايش پريد و از پنجره، بيرون را نگاه كرد. خودش بود، بهروز. با عجله به طرف در دويد. مي خواست طوري وانمود كند كه انگار منتظر دوستش، مژده است در را باز كرد و بدون اين كه به بهروز نگاه كند گفت:
- مژده؟!
بهروز با چشم هايي كه مي درخشيد به ژست تصنعي ستاره خيره شد و با آرامش گفت:
- يعني وقتي از پنجره هم كوچه رو نگاه كرديد، منو به چشم مژده ديديد؟ اووم! پس حتما من و مژده خانوم، بايد خيلي شبيه هم باشيم، نه؟! ستاره گره اي به ابروانش انداخت و خيلي جدي گفت: به پدرم گفته بودم آدرس قبض ها رو درست كنه...بهروز، دستش را به طرف ستاره دراز كرد. پاكت نامه اي كه آدرس گيرنده و فرستنده را به زبان انگليسي رويش نوشته بودند، در دستش بود. گفت:
- اما اين بار به آقاي (پوريا سعادتي) هم بگيد كه آدرس درست رو پشت پاكت بنويسند.ستاره با عجله پاكت نامه را گرفت و گفت:
- شما از كجا مي دونيد كه نامه از طرف كيه؟ باورم نمي شد كه اونو باز كرده باشيد... بهروز، همان بهروز هميشگي نبود. آن بهروز اسدي معروف، كجا مي توانست با آن همه غرورش، در مقابل يك دختر بايستد و چنين ناسزايي را بشنود؟به جاي اوقات تلخي، خنده اي تحويل ستاره داد و گفت:
- اگر روي پاكت رو بتونيد بخونيد، مي بينيد كه فرستنده، اسم خودشو نوشته، البته تا جاييكه من خبر دارم، زبان انگليسي تون، زياد خوب نيست. نمره زبان 12/5، براي يك دانشجوي صنايع، اصلا جالب نيست! ستاره، هنگ كرده بود! سه ترم پيش، درس زبان عمومي را پاس كرده بود. اگر بهروز نمي گفت، خودش هم يادش نمي آمد كه چند شده است! آمد تا جوابي بدهد ولي بهروز پيش دستي كرد و گفت:
- ببخشيد هان، فضوليه... آقاي سعادتي عموتون هستند؟
ستاره نيشخندي زد و گفت:نخير پسرعموم هستند... البته شايد تا چند وقت ديگه نسبت نزديكتري هم با هم پيدا كنيم. باز هم ممنون كه نامه را آورديد. اگر شخص ديگه اي به جاي شما بود، حتما شك مي كردم كه پاكت رو باز كرده يا نه! آخه خودتون كه بهتر مي دونيد، ما ايروني ها خيلي دوست داريم از كارها و حرف ها و زندگي خصوصي همديگه سردر بياوريم...
_
بهروز، پستچي جديد محله شده بود. چهار ماه از شغل جديدش مي گذشت! بعضي وقت ها هر هفته، و بعضي اوقات هر دو هفته يكبار، نامه هاي پوريا سعادتي را براي ستاره مي آورد. رابطه شان كمي صميمي تر شده بود ولي به همين ديدارهاي كوتاه هفتگي مختص مي شد. بهروز، دانشگاه را هفت ترمه تمام كرده و براي آزمون كارشناسي ارشد درس مي خواند. ستاره سعي مي كرد در همان فرصت كوتاهي كه براي گرفتن نامه ها از بهروز دارد، سر بسته و غيرمستقيم ماجراي خواستگاري پسرعمويش را براي بهروز تعريف كند. البته براي اين كه نقشه اش كامل شود، چندين بار هم تاكيد كرده بود كه به علت وابستگي شديدش به خانواده، زياد مايل نيست با پوريا ازدواج كند و براي هميشه به كانادا برود.
_
بهروز، معمولا نامه ها را روزهاي دوشنبه مي آورد. يعني روزي كه ستاره، كلاس نداشت. او تا قبل از ساعت پنج بعدازظهر، قبل از اين كه مادر ستاره از سر كار برگردد، مي آمد و مي رفت. آن روز هم، نزديكي هاي ظهر، سرو كله اش پيدا شد. ماجراي خواستگاري پوريا از ستاره به اوج خود رسيده بود. ستاره، هر بار ماجرا را با آب و تاب بيشتري براي بهروز تعريف مي كرد تا به خيال خودش زير زبان او را بكشد! بهروز آمد. اما وقتي ستاره در را باز كرد، ديد نامه اي در كار نيست. بهروز، جزوه يكي از دروس ترم پيش ستاره را مي خواست. مي گفت جزوه خودش ناقص است. ستاره به سرعت رفت و جزوه را آورد. بهروز جزوه را گرفت، ورق زد و خيلي جدي گفت:
- خيلي جالبه! خط شما و پسرعمويتان چقدر شبيه همه! اصلا اجازه بديد... پاكت نامه را از جيبش درآورد. باز بود. كاغذ نامه را كنار جزوه ستاره گذاشت و گفت: خودتون نگاه كنيد، شما باورتون مي شه كه اين خط، براي دو نفر باشه؟!
عرق سردي، روي پيشاني ستاره نشست. مثل هميشه آمد دست پيش بگيرد تا پس نيفتند. با عصبانيت گفت:
- كارتون خيلي زشت بوده. نبايد پاكت رو باز مي كرديد...
- اما، من بازش نكردم. فكر كردم خودتون از قصد چسبش رو محكم نزديد تا من كاغذ و نوشته هاشو ببينم... مي دونيد، آخه چند بار ديدمت كه داشتي توي صندوق پست نامه مي انداختي. بعد، درست چند روز بعدش، نامه ها از توي حياط ما سردرمي آورد. با خودم گفتم اگه اين خانوم با پست عادي براي پسرعموش نامه مي فرسته، چه جوريه كه اون دو سه روز بعد جوابشو ميده! واسه همين هم رفتم اداره پست. پست چي محله رو پيدا كردم. مي گفت تا به حال يكي از اين نامه ها رو هم توي خونه ما نينداخته! اين بود كه فهميدم كار، كار خودته... خانم ستاره سعادتي! يعني واقعا مي نشستي و از زبون پوريا، واسه خودت نامه مي نوشتي! متاسفم كه راجع به شما اشتباه فكر مي كردم. بفرماييد، اين جزوتون اين نامه پورياجونتون، اين هم يه نامه واقعي كه البته نمي دونم واقعا يكي براتون فرستاده يا...ستاره با دست هاي لرزانش، نامه را گرفت و بي آن كه چيزي بگويد، در را بست. زانوهايش سست شده بود. همانجا پشت در نشست و پاكت ناشناس را بازكرد. تويش با خط درشت نوشته شده بود:
- بدون اين كه فيلم بازي كني، رك و پوست كنده بگو با كسي كه اندازه تمام ستاره هاي آسمان دوستت دارد، ازدواج مي كني يا نه؟! من پشت در منتظر جواب مي مانم. امضا: بهروز اسدي.يك مرتبه زانوهاي ستاره جان گرفت. لرزش دستهايش افتاد. در را باز كرد. بهروز با خنده مليح و چشمان درخشانش، هنوز پشت در ايستاده بود.حالا ده سالي است ك از ازدواج آنها مي گذرد و هر دويشان زندگي خوبي را پشت سر گذاشته اند.
بر اساس نامه ستاره.

درباره ازدواج مي گويند كه:
_ مي گويند: ازدواج مثل مغز بادام است تا نخوري نمي داني تلخ است يا شيرين.
_ ازدواجي كه به خاطر پول بوجود بيايد، براي پول هم از بين مي رود.
_ اگر مي خواهيد توافق نظر در خانه شما باقي بماند، از ستيزه بپرهيزيد، جمله اي است كه ديل كارنگي مي گويد.
_ با زني ازدواج كنيد كه اگر مرد مي بود، بهترين دوست شما مي شد.
_ بهترين نگهبان سعادت در يك خانواده، عشق زن و شوهر به يكديگر است.
_ شوهر بايد مغز خانه و زن قلب آن باشد.
_ سختي ها و ناراحتي ها بهترين وسيله آزمايش زندگي زناشويي است، زيرا رنج و محنت اخلاق حقيقي زن و مرد را آشكار مي سازد.
_ پاستور مي گويد: مسرات حقيقي در اثر ازدواج به دست مي آيد.
[ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 14:5 ] [ امین ]

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟


بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی


سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست


من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم


دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار


این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند


درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر


راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟


تنها چرا ؟ حالا چرا

[ پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ] [ 16:11 ] [ امین ]
 

یه شعر زیبا از فریدون مشیری که حتما یک تیکه اش واستون اسمس شده یا خوندینش،من چون خیلی قشنگ بود گفتم از این استاد بزرگ حیف هست که نزارم امیدوارم خوشتون بیاد نیومد هم در خواست بدید تا واستون از هر شاعری که خواستید بزارم...

 

كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

[ شنبه یکم اسفند 1388 ] [ 9:59 ] [ امین ]
 

ای پادشاه خوبان داد از غم تنهایی

 

دل بی تو به جان آمد وقت آنست که باز آیی

 

***

 

دردم از یارست و درمان نیز هم

 

دل فدای او شد و جان نیز هم

 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ] [ 9:43 ] [ امین ]
 

سلام

دیگه خسته شدم از بس گفتم شرمنده که بهتون سر نمی زنم چند وقتی سرم شلوغ بود این کارای ما جوونا تمومی نداره ولی خب باید این راه دراز رو که به پرواز روح ختم میشه ادامه بدیم...

امروز قصد دارم طبق فصل واستون یه شعر بزارم این شعر متعلق به استاد بزرگ احمد شاملو هستش خوندنش خالی از لطف نیست...

 

 

ققنوس در باران

 

آه، تو مي‌داني
 
 
  مي‌داني که مرا
 

سرِ بازگفتن  بسياری حرف‌هاست.

هنگامي که کودکان
 
 
  در پس  ديوار  باغ
 
با سکه‌های فرسوده
 
 
  بازی‌ کهنه‌ی زنده‌گي را
 
 
  آماده مي‌شوند.
 

مي‌داني
 
 
  تو مي‌داني
 
 
  که مرا
 
سرِ بازگفتن  کدامين سخن است
 
 
  از کدامين درد.
 

 

[ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ] [ 9:51 ] [ امین ]
 

راهیم راهی جایی که پر از زمزمه باشه   اونجا خوشبختی یه دنیا قد سهم همه باشه 

 

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برگردم

 

طعنه بر طوفان نزن،ایراد بر دریا مگیر،عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد...

 

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگه توش شکست بخوری...اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره !!!

 

گریه ی ما زمان تولد از آن است که به صحنه ی بزرگ جنون و حقیقت وارد شده ایم

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ] [ 9:37 ] [ امین ]

 

روی هر پله که باشی خداوند یک پله از تو بالاتر است!

نه به خاطر اینکه خداست !

به خاطر اینکه دستتو بگیره...

 

می خواهم آزاد باشم از همه چیز و همه کس...

احتمالا دیگه این وب رو آپ نکنم

۲۶ بهمن تولدم هست و به آخر رسیدن آرزوهام

[ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ] [ 10:1 ] [ امین ]
 

این شعر تقدیم به تمام آدم های دلشکسته و تنها

 

بگویید که بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

[ یکشنبه هشتم دی 1387 ] [ 11:11 ] [ امین ]

 

بزرگترین افسوس آدمی این است

که حس می کند می خواهد اما نمی تواند

و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما

نخواست 

 

 

 ما آدم هایی هستیم با احساسات و عواطفی لطیف، ای کاش همه آدمها می فهمیدند که دنیا اونجوری نیست که ما فکر میکنیم ...

حرف دلم اینه:

من هنوز هستم و می خواهم بدانم کسی غم تنهایی و دلتنگی مرا می داند، یا باید برم تنهای تنها به امید دیدن طلوع مهربانی !!!

[ یکشنبه یکم دی 1387 ] [ 10:0 ] [ امین ]

 

قلب سرزمین عجیبی ست

زیرا هم زادگاه عشق است،

هم آرامگاه عشق...!!!

 

 

دنیا استاد فراموشی هاست

سعی کن شاگرد چنین استادی نباشی...

 

 

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم برای آن که باید باشد و نیست...

 

 

مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند

که به زمین دل نبسته اند

 

 

بر سنگ مزارم بنویسید:

که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش!!!

گفتم بنویسید:

که او زاده غم بو که یکباره ز غمهای جهان گشت فراموش.

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ] [ 10:5 ] [ امین ]


ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام

 بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام

می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو

 که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها

تو طنین شعر عاشقانه‌ای 

 همچو روح شادی زمانه‌ای 

 تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای

 چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا 

 بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا 

 که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها 

 پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه

می‌نویسم امشب از صفای دل 

 نامه‌ای پر آرزو برای تو 

 که به دیدنم بیا

دور از این بهانه‌ها...

[ چهارشنبه بیستم آذر 1387 ] [ 9:2 ] [ امین ]

 

اینو بدون همیشه:

گل نیلوفر با تمام زیباییش تو گنداب زندگی میکنه

پس؟

توی تمام روز بیادش باش

 به خدا توکل کن

به چشم بینیازی زندگی زیباست!

***

سراغ از من نمیگیری گل ناذم

نمی شناسی صدای کهنه سازم

نمی دونی مگه اینجا دلم تنگه

نمی بینی مگه با غصه دمسازم

سراغ از من نمی گیری نگیر اما

فراموشم نکن هرگز گل زیبا...

***

دلم تنگ است

دلم میسوزد

نه دیداری نه دستیبر سر یاری مارا آشفته آزاری...

تمام عمر بستیم و شکستیم به  جز  برای پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

***

من کی ام؟

من آه سردم

سالهاست کوچه گردم،کوچه گردم سالهاست

این دو راهی آخرین راه من است

می روم با عشق تو یک شب ز دست...

 

[ شنبه دوم آذر 1387 ] [ 8:30 ] [ امین ]

 

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست

آواره شدن حکایت تلخی نیست

از اشکهای پاک خود فهمیدم

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

***

عشق یعنی چتری باشی برای دیگری و

او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد

***

زمانه به من آموخت که دست دادن  معنای رفاقت نیست...

بوسیدن قول ماندن نیست...

و عشق ورزیدن زمانت تنها نشدن نیست...

***

ابر بارنده به دریا  می گفت :من

نبارم تو کجا دریایی؟

در دلش خنده کنان دریا گفت :

ابر بارنده تو خود از بخار مایی...

***

روزی سپری شد به امید که شب آید،شب آمد و دیدم به دلم

تاب وتب آمد،ای دوست دعا کن

من بیچاره مبادا،در حسرت دیدار تو

جانم به لب آید...

***

در آن نفس که بمیریم در آرزوی تو باشم

***

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

***

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناهی

با خبر باش که من غرق گناهم همه شب

[ شنبه ششم مهر 1387 ] [ 12:8 ] [ امین ]

******************

اختصاصی ترین پست تقدیم به تمام دوستان و عزیزانم

******************

تا که بودیم  نبودیم کسی

کشت ما را غم بی کسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدن

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن موقع که افتاد و شکست

 

***

 

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

راز دل با آب گفتم  تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم....!!

[ یکشنبه ششم مرداد 1387 ] [ 9:40 ] [ امین ]
 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

خبری از دل پر درده گل یاس نداشت

باید این جور نوشت :

هر گلی هم باشی،چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبار است

***

تو نمیدونی عزیزم حال روزگاره ما رو

توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو

***

ای منتظر غمگین مباش روزگاری میرسد

این کشتی طوفان زده آخر به ساحل میرسد

***

برای خریدن عشق هر که هر چه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت گریست گمان کردن

چون هیچ ندارد میگرید

اما هیچ کس ندانست بهای عشق اشک است!

 

 

[ یکشنبه ششم مرداد 1387 ] [ 9:31 ] [ امین ]
 

آنقدر از این دنیا دل سر و دل گیرم

که روزی مرگ خود را جشن میگیرم

***

نمیگویم فراموشم مکن

هرگز،ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی

رفت از یادش

***

بزرگترین عیب دنیا همین بس که بی وفاست...

***

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پر عصمت و پر شکوه تنهایی

و خلوت من!

  

[ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ] [ 9:56 ] [ امین ]

 

این کنج دلم اون گوشه اش یه چند بیت شعر بود گفتم بزارم واستون...

***

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد

تا هر بی سرو پایی نشود یار کسی

***

 گذشته کتابي است که بايد بارها خواند و از آن تجربه آموخت

 آينده کتابي است که اکنون توسط تو نوشته مي شود

 بکوش تا آنچه را مي نگاري بعد ازخواندنش لذت ببري

***

 خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

 حيف که من زاده ي امروزم

خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

 

[ یکشنبه دوم تیر 1387 ] [ 9:46 ] [ امین ]
 

با تو چه زندگيايي كه تو روياهام نداشتم

تك تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

چه سفرها با تو كردم چه سفرها تو رو بردم

 دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم

.حتي من به ارزوهات تو رو اخر ميرسوندم

 مي رسيدي تو من اما ارزو به دل ميموندم

توي گفتن و نگفتن از چه روزايي گذشتم

اونقدر رفتم و رفتم كه هنوزم بر نگشتم

[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ] [ 9:52 ] [ امین ]
[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ] [ 9:51 ] [ امین ]
 

وقتی از غربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم میمیرد

دل به رویای خوش خاطره ها میبندم

باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد

[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ] [ 9:48 ] [ امین ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هرجا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد غصه بود غصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو اتیش میزنه تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق اسمونا پشت یک پنجره مرد اسمون سنگی شده شده خدا انگار خواب دیده انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو اتیش میزنه.....
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک